هر بار به خودم تلنگر میزنم که بنویسم.حتی اگر خاطرات روزمره باشد و توان نوشتن نداشته باشم باز هم اندکی نوشتن بهتر از ننوشتن است.اما روزمرگی و عادت ها و یا شاید دلزدگی از زندگی باعث شده که نتونم حتی اینجا هم بیام و بنویسم.دوست داشتن سخت بود سخت تر شده.قبول شدن تو امتحانات و ملاک درست زندگی کردن ها به خلقیات و رفتارهای تو نیست و ظاهر زندگیت قبولی تو هست.
دوست دارم از اینجا برم.برم جایی که بتونم کار کنم وبدون درد سر باشم.این چند وقته به اندازه ی کافی با حرفهای دیگران بهم ریخته شدم که نتونستم حتی یه روز رو راحت بدون سر درد و بدون اینکه بگن هنوز مجردی ،بگذرونم.چقد رویا و آرزو دارم و چقد سخت شده روحیاتم.چقد دارم دنبال خودم هستم که باشم و بخندم.چقد روزهام از کسل بودن و ناشادی میگذره.چقدر هنرهام کور شدن و ذهنم از 1 حرف مردم پر شده.چقدر این روزها رو باید تحمل کنم؟
چقدر و چند روز باید این حرفها و فضولات نشخوار ذهن من باشه و من در بین ملافه و روی تختم درجا بزنم؟چرا و برای چی باید از این همه آدم که هیچ بویی از انسانیت نبردن باید تحمل کنم؟
خوندن کتاب دیگه از دستم خارج شده و حتی کتابهایی که میخونم خیلی بهم چیزی نمیفهمونه.نمیتونم بنویسم و این دردناک ترین حالیه که دارم.نوشتن خیلی آرومم میکرد ...از اینکه از پارسال تا الان چیزی ننوشتم و تنم دستخوش روزای گرم و سرد و ناخوشایند و دلهره آور شده بیشتر از زندگی بیزارم کرده.
حالا که اومدم اینجا بیشتر سعی میکنم بنویسم، حتی اگر جملات نامفهوم باشند،تا راهی برای خروج این فضولات آدمهای زندگی باشند...
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشفی