از بین همه کتابهای امانت گرفته شده که حدودا هشت تا میشد سه چهار تاش تموم شده ،فقط دوتاش مونده....
تصویر ذهنی خودم این بود قبلا که کتاب چاپ کنم ولی اوایلش که مشورت های فراونی گرفتم تا تونستم بفهمم داستان چیه و با روزمرگی نویسی و وایه گویی خیلی فرق داره،پس گشتم و گشتم و نشوتم تا تونستم از پس نوشتن خودم بر بیام و تونستم جمله بندی و نوشتن رو یاد بگیرم....باز هم تکمیل نبودم که بتونم کتاب چاپ کنم ولی تمرکزم رو گذاشتم روی نوشتن و خوب جواب داد و جمله بندی های خاص و چاپ شدن داستانم در یک مجله باعث شد به خودم بگم خب دیگه تسلط دتری کافیه،اما خب اشتباه کردم....البته دقیقا نمیدونم فقط کافی بودن خودم،دلیلش بود یا اینکه گرفتار روزمرگی شدم و از خوندن کتابها عقب افتادم ...اون موقع من خیلی کتاب میخوندم که تونستم از پس نوشتن داستان و حتی خودم بر بیام.
وقتی از روزمرگی نوشتن و خوندن کتابها فاصله گرفتم،تقریبا میتونم بگم لطمه ی بزرگی بود که به خودم و حتی نوشتنم زدم.خیلی تلاش کردم که به داستان نوشتن خوب برسم،اما خب خیلی زود از دستم خارجش کردم.شاید بخاطر درآمدم بود که نتونسته بودم درآمد خوبی داشته باشم و از جیب خالی رسیده بودم به زمینی خشک از فرهنگ....و تمام ذهنم درگیر این بود که فقط بتونم پول در بیارم اما خب سخت شد و سخت تونستم قدم بردارم.شاید تلاش یکساله مرو در برابر نوشتن میذاشتم الان چند داستان خوب و آماده داشتم که بتونم برای استادم بدم و نظرش رو بخونم....اما الان خشکم و خالی از کلمه و جمله ی جدید.
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشفی